تبليغاتX
دهلران از دور

دهلران از دور

منوی وبلاگ

درباره وبلاگ

آدمی زنده است به ریشه اش، به اینکه از کجا آمده، به کجا می رود خود حکایت دیگریست! دکتر قریب در سریال روزگار قریب جایی فریاد می زند: من گرکانی ام! حالا من هم دهلرانی ام! شهری نشسته بر باریکه مرز ایران و عراق، نزدیکترین شهر به خورشید!سالهاست در میان 12میلیون مردم پایتخت چون قطره در پی دریای خویشم.این وبلاگ نگاهی از دور به زادگاهم و مردمانش است، همین!.. "سَویر" برگرفته از نام بادی سوزان است که در تابستان ها صورت مردمان آن دیار را شلاق می زند، امیدوارم هیچگاه نوشته های این وبلاگ خاطر کسی را چون سویر آزرده نسازد ...

فهرست اصلی
صفحه نخست
جستجو در وبلاگ
پست الكترونيك
آرشيو مطالب
نوشته های پیشین
دی 1387
مهر 1387
تیر 1387


پیوندها
قالب بلگفا
طراح قالب
طراحی وبلاگ تجاری و قالب وبلاگ

مانیفست من

 
با خودم فکر می کردم که به قول سهراب " خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود" ، برای همین تصمیم گرفتم مانیفست خودم را بنویسم، دیدم انگار شاملو از زبان من نوشته است، برای همین نوشته او را بی کم و کاست آوردم.دوست دارم دیگران هم این کار را بکنند.
 
" من خويشاوند نزديک هر انساني هستم که خنجري در آستين پنهان نمي کند، نه ابرو به هم مي کشد، نه لبخندش ترفند تجاوز به حق و نان و سايبان ديگران است. نه ايراني را به تبار انيراني ترجيح مي دهم، نه انيراني را به ايراني.
من يک لُرِ بلوچ ِ کُردِ فارسم. يک فارسي زبان تُرک، يک افريقاييِ اروپايي ِاستراليايي ِ امريکايي ِ آسيايی  ام، يک سياهپوست ِ زرد پوست ِ سُرخ پوست ِ سفيدم، که نه تنها با خودم و ديگران کمترين مشکلي ندارم، بلکه بدون حضور ديگران وحشت تنهايي و مرگ را زير پوستم احساس مي کنم. من انساني هستم در جمع انسان هاي ديگر بر سياره ي مقدس زمين، که بدون ديگران معنايي ندارم."
 
انیرانی = غیر ایرانی
 
شاید من این نباشم اما می کوشم باشم! به قول شیخ سخن و ظرافت سعدی:
 
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل    که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

نوشته شده توسط اشکان در دوشنبه بیست و سوم دی 1387 ساعت 15:4 | لینک ثابت |


جهان وطنی یا دهلران وطنی!

 

می گویند خدای تعالی بهشت را به بهانه دهد، به بها ندهد! این حکایت "بهانه" برای هر امری می تواند انگیزنده باشد، برای نوشتن صد چندان!

دوستی که حق استادی دارد در پندی مرا مخاطب کرده بود که بهتر است دیدم را از دریچه تنگ قومیت و شهر من و روستای تو دور کنم و جهانی بیندیشم.

یاد بزرگی افتادم که گفت "من برای دیدن دنیا روی شانه غول ها ایستادم!" راست می گوید، برای دیدن دور دست ها باید بر جای بلند تری ایستاد، یکبار با دوستی بر سر عقاید و باورهای بومی ساعت ها بحث کردیم، او سرسختانه باورهای پیشینیان را می پذیرفت، چه می گویم، می پرستید و باور داشت که باید راه آنان را ادامه بدهیم، مهم نیست که کژ رفته اند، مهم آن است که خون آنها در رگ های ماست، خون قبیله، باید پرچم شان را در هر حال افراشته نگهداریم. قصد ستیز ندارم اما در دنیای بیکران اینترنت می خواهم نظرم را بنویسم. من به جهان وطنی باور دارم، کردار و گفتار نیک و پندار نیک را از هر کس در هر رنگ و پوستینی بشنوم او پیامبر من است، فرقی نمی کند که قبله اش کدامین سوی باشد. باور دارم که بشر در آینده به یک زبان سخن خواهد گفت، شاید به یک شکل نیندیشد اما یک فرهنگ را به عنوان فرهگ واحد خواهد پذیرفت، نوستراداموس نیستم و نمی خواهم ادای " مک لوهان" را دربیاورم اما فکر می کنم این تنها راهی است که بشر پیش رو دارد.

برای آنکه نشانه های این حرکت فزاینده را بیابیم لزومی ندارد حتماً " پسر هوشیار" باشیم، امروز دیگر به مدد اینترنت و دیگر رسانه ها مرز فرهنگی چندانی باقی نمانده است، در دهلران و کهکیلویه و چابهار و ابهر مردم همان ساندویچی را گاز می زنند که کسی در شمالی ترین نقطه تهران گاز می زند، گیرم که روغنش بیشتر باشد یا سُس اش افزون تر! جوانان همان تی شرت را تن می کنند، به همان مدل مو آرایش می کنند، به همان موسیقی گوش می دهند، از همان کتاب و مجله و روزنامه می خوانند، خانه هایشان را به همان سبک مبله می کنند، بچه هایی که تا دیروز در مدرسه فارسی را می آموختند حالا دست و پا شکسته توی خانه از مادربزرگی فارسی یاد می گیرند که به عمرش شاید پنج جمله با فارسی زبانی حرف نزده باشد، شب ها همه به یک تلویزیون خیره می شوند و .... این تازه حکایت به هم آمیختن فرهنگ شهرهای مختلف است، دیگر نمی توان مرز ممیزه ای گذاشت، حدس زدن قومیت کسی از روی چهره ها و لباس ها و آرایش ها و لهجه ها کار دشواری شده است، چیزی که تا سی سال قبل شدنی بود.

قصد ندارم که این روند را تحسین یا تحقیر کنم، نه کار من است و نه سواد آن را دارم اما نشانه ها را می بینم، اگر در هزار سال پیش خبر پیروزی یا شکست در جنگی شش ماه طول می کشید تا از کشوری به کشور دیگر برسد حالا زخمی شدن گربه خانواده ای در قاره دیگر در کسری از ثانیه با عکس و فیلم جهانی می شود، اینها همه نشان از تغییر سریع جهان است، مسخ در هر شکل و قامت که باشد بد است اما ایستادن در مقابل این سونامی آیا کاری عاقلانه است؟

جهان با سرعتی شگرف به سوی یکی شدن می رود، راستی ها و کژی ها جهانی شده اند، این که ما هنوز در پوستین کهنه ای بخزیم و صوفیانه از انزوای خود لذت ببریم آیا گرهی می گشاید؟ پیشینیان عزیز و محترم اند اما باید برای فردا طرحی نو دراندازیم. به جهان نو، به افکار نو سلام کنیم، حتی اگر نمی پسندیم باور کنیم که جهان تند تند دارد ورق می خورد، ایستادن بر سر میراث هزار ساله قوم و قبیله و سینه چاک کردن برای چیزی که صدها سال پیش ( شاید) ارزش بوده است چه سودی دارد؟ کسی که مدام سرش را بر می گرداند و به حال گذشته افسوس می خورد دیرتر از بقیه به مقصد می رسد، زندگی مجالی کوتاه و تنگ است، در چشم برهم زدنی تمام می شود، این را از نزدیک ترین کهنسالی که دستتان می رسد بپرسید، دوست داشتن گذشته، رسم و رسوم پیشینیان، حرمت قائل بودن برای پوستین پاره ای که می پوشیدند و کوزه سفالینی که از آن می نوشیدند قابل احترام است اما ایستگاه خوبی نیست، زمان به حرمت هیچکس توقف نمی کند، آدمی زنده است به تحرک، به جابجایی، به پوست و پوستین انداختن، باید رفت، می روم جایز نیست ....


نوشته شده توسط اشکان در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت 22:29 | لینک ثابت |


محرم در دهلران
 

ماه محرم دنیای خاص خودش دارد، حتی اگر کسی این فضا را دوست نداشته باشد و نتواند با آن همذات پنداری کند چاره ای ندارد، محرم که می شود انگار گردی از غم می پاشد روی چهره شهر، همه چیز انگار در سکوت و سیاهی و هاله ای از غم پیش می رود.

یادم می آید وقتی دانشجو بودم و برای اولین بار در تهران مراسم عزاداری دیدم، حیرت کردم دسته ای خیابان اصلی را روز روشن بسته بودند و پسری با تقلید از رسول نجفیان می خواند: میرن آدما، از اونا فقط خاطره هاشون به جا می مونه!!

جمعیت هم زنجیر زنان این بیت را تکرار می کردند، برای من کاملاً تازگی داشت، در دهلران آنچه دیده بودم، مراسم خالی از تشریفات آنچنانی در نهایت سادگی بود، دسته عرب ها از همه پر سوز و گدازتر می خواندند، کسانی هم بودند که برای جلب توجه کارهایی می کردند یا صدایشان را اندک پیچ و تابی می دادند اما انصافاً غلظت خلوص مراسم بالا بود، اما اینجا هر سال با پدیده تازه ای روبرو می شوم، امسال اصطلاح ناخوشایند اما واقعی " حسین پارتی!"

بیش از هر زمان دیگر سر زبانها افتاده است، خواندن انواع و اقسام آهنگ با جاز و گیتار و ساکسیفون و ...پیشکش، مدل های مو و لباس ویژه محرم هم داستان خاص خودش را دارد، دعوا برای غذای نذری و هل دادن را باید از نزدیک دید، در حالیکه تا آن زمان که من دهلران بودم" حریصه" اسم غذایی بود که مادران آرام و بی تکلف می پختند و پخش می کردند، اما اینجا حکایت دیگری است، همسایه ای داریم که هر سال نذر دارد و برای روز تاسوعا قیمه می پزد و ما هم کمک می کنیم و در واقع مراسم مردانه و نذری خوران توی خانه ماست، موقع توزیع غذا اتفاقاتی می افتد که حیرت انگیز است یا شاید برای یک شهرستانی مثل من عجیب است!اول اینکه همه قشری توی صف می ایستد، از کسی که بنزش را پارک کرده تا زنی که با ماژیک درشت روی قابلمه اش نوشته " مریم خانم"! هل دادن و گاهی فحش دادن و التماس برای یک غذای اضافه و ... من را متحیر می کند، بعی ها توجیه می کنند که ما " گدایی غذای امام حسین" را می کنیم، اما من گدایی زورکی آن هم بعضی اوقات با چاشنی فحش را ندیده بودم،تازه بعضی اوقات قضاوت تخصصی هم می کنند که قیمه فلانی خوب نیست، برویم قرومه سبزی حاجی ...را بخوریم، کولاکه!! من مانده ام که اگر گدایی غذای حسین است چه دخلی به مزه و طعم دارد، اگر ....

بهرحال مراسمات عزاداری عاشورا در اینجا اصلاً به دل نمی نشیند، وقتی شما با یک دسته دویست نفری خیابان را می بندید و باعث یک ترافیک دو ساعته برای هزاران ماشین می شوید که طبعاً سرنشینان بیمار، پیر و یا کودک دارند چه جور می توانید ادعای اخلاص برای حسین را داشته باشید؟ امام حسین (ع) مظلوم همیشه تاریخ است، امروز ما به نام او سکه جعل می کنیم و برای خودمان احترام می خریم!!

دلم همان محرم دهلران را می خواهد، اگر در گذر سریع مدرنتیه رنگ عوض نکرده باشد.


نوشته شده توسط اشکان در یکشنبه پانزدهم دی 1387 ساعت 13:49 | لینک ثابت |


بوی جوی مولیان آید همی ....
 

هوا خوب است، یعنی باران که می بارد تن چرکین این شهر کمی بوی تازگی می دهد، از سرما بگذریم که گاه استخوان می ترکاند، بگذریم، تهران نیکو شهری است، فقط در چهار فصل مشکل دارد، بهارش شلوغ است، تابستانش گرم و بی آب، پائیزش آلودگی هوا دارد و زمستانش سرماو کمبود گاز! همین! مشکلی ندارد که!

تازه از دهلران آمده ام، شهر آرام نبود، بوی باروت و خون تازه می داد، باز همان حکایت همیشگی،مین و انفجاز و شهیدی دیگر! کی می خواهد زمین دهلران این نطفه های حرام را پس بدهد؟ کی این آبستی زمین به مین پایانی دارد؟ کسی را آیا درنگ و تاملی هست؟ اینجا صد نفر دارد می سپارد جان!

از جلوی فرمانداری جنازه تازه ای را با عزت به سید اکبر می بردند، با همان سبک و سیاق قدیمی، شانه های آویزان و دست هایی که تکان می خورد یعنی که قسمت اش بود و پیشانی نوشت اش!!زندگی در این کشور ارزشی ندارد، راست می گویند که در ایران زنده خوب و مُرده بد وجود ندارد، اما مُردن شایسته حق مسلم ماست! چرا کسی عین خیالش نیست؟ چرا باید نان پدران و برادران ما درست لای مین ها افتاده باشد؟ حضرات! آقایان! مسئولین دلسوز و زحمت کش و همیشه در صحنه!

بس کنید، رحم بر مادرهای دلواپس کنید!

این شعر نیست، این خون نوشت است، به جای آن همه سمینهار و یادواره و کلنگ معلق توی هوا، فکری برای زنده ها کنید، بوی کافور می دهند این مردم از بس که به تشییع پیکر تازه ای می روند،عصار چقدر زیبا و تاثیر گذار می خوانداین را:مژدگانی ای خیابان خواب ها      می رسد ته مانده بشقاب ها

دهلران که می آیم، به همانقدر که تازه می شوم از دیدن دوستان و خیابان های پرخاطره، دلم خون می شود از حجم انبوه فقری که گلوی شهر را می فشارد، و بیشتر از آن از سادگی توام با خوش باوری  مردمی که نمی خواهند باور کنند که دوست داشته می شوند اما برای زمانی که قرار است گوشت جلوی گلوله باشند... هنوز کپسول یه دوست توی خیابانها روی زمینی باید دوید که انباشته از گاز است، هنوز .... آی مردم! اینجا کسی به فکر شما نیست، اینجا اشک ها برای غزه فرو می ریزد، شانه ها تاول زده از باری است که به لبنان می رود، دلها نگرانی سقفی است که در افغانستان می لرزد...کاش ما به جای دهلرانی، یک افغانی ِ فلسطینی ِ لبنانی ِ عراقی تبار بودیم!!!


نوشته شده توسط اشکان در یکشنبه هشتم دی 1387 ساعت 15:11 | لینک ثابت |


شهر من با مردم چشمک زنش ...
 

وقتی به مسافرت می روید و سر راهتان روستاها و شهرهای کوچکی را با اسم های ناشناخته می بینید چه حسی پیدا می کنید؟ شاید اولین سوالی که توی ذهنتان زائیده می شود این است مگر این شهر یا روستا هم وجود داشت؟

اما اگر از مردم آن محل بپرسید همه با اعتماد به نفس به شکلی جواب می دهند که شما احساس می کنید اطلاعات و سوادتان به طرز فجیعی پائین است، آنها شهرشان را به شکلی به تاریخ و جغرافیایی ربط می دهند که گویی تمدن از آنجا برخاسته است، این حب و حس طبیعی است اما حقیقت ندارد. وقتی کسی از من می پرسد کجایی هستی و من می گویم دهلرانی، امیدوارم او با سابقه ذهنی جنگ، باز سوال چندش آور " دهلران کجاست؟" را نپرسد! اما بسیاری می پرسند و تو مجبوری بگویی که دهلران در استان ایلام است، اگر بخواهی کمی کلاس بگذاری می گویی خوزستانی ام! و امیدوار می شوی که طرف سماجت نکند و نخواهد پیگیر شود تا وادار شوی دروغ بگویی که مثلاً اندیمشکی هستی!

می دانم که رگ غیرت بعضی ها می جنبد که ای بی تعصب! ای بی غیرت! دهلران تمدن هزاره دارد، ما تپه علی کش ها داریم، ما چشمه قیرها داریم، ما بودیم که نخستین بار بُز را اهلی کردیم، ما بودیم که  .... اما خیالتان را راحت کنم، اینجا در پایتخت ایران خیلی ها نمی دانند دهلران کجاست؟!! حالا می خواهد خوشت بیاید، می خواهد خوشتان نیاید، اینکه گرمترین شهر کشورید و هشت سال دفاع مقدس کرده اید و "سر گرو" دارید یا به "چارطاقی" می نازید تنها یک مصرف داخلی دارد، باور کنید دنیا خیلی بزرگ است و شهر ما خیلی کوچک! بی خودی جوگیر نشوید و شعارهای ناسیونالیستی ندهید و ژست های شوونیستی از خودتان در نکنید!

داشتم می رفتم اصفهان و سر راهم شهری به اسم خورزوق دیدم و یاد برره و دهلران افتادم و بهانه ای شد برای نوشتن این موضوع! دل چرکین نشوید.


نوشته شده توسط اشکان در یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387 ساعت 14:54 | لینک ثابت |


دهلران دهه 70
 

دهه ۷۰ دهلران نیمه جان بود، شهری تن زخمی و کسالت آور با مردمی که تند و تند آجر روی آجر می گذاشتند و بازسازی "کالا" می داد و بعضی ها نان و تیرآهن می خورند و با بیت المال حال می کردند! شلوغترین جاهای شهر نانوایی ها بودند و چه عذابی بود ایستادن سر صف برای مردمی که عادت به صف نداشتند و همیشه شاطر و خمیرگیری بود که با چشمکی نان را از در دیگر به بزرگتری می داد و ما با دل و دست کوچکمان نفرینش می کردم که نوبت را رعایت نمی کند، لعنت بر آن همه ایستادن سر صف نانوائی، از صبح ساعت ۸ تا ظهر ساعت ۱۲ و گاه برگشتن با دست خالی و اسکناس لوله شده ۲۰ تومانی که قرار بود ۲۶ نان با آن بخریم!!

پارک لاله تقریباً لخت و عور بود، کتابخانه کوچکی در گوشه اش داشت و اداره ارشاد به این سبک و سیاق امروزی وجود نداشت، پای ثابت کتابخانه بودم و به طبع با توجه به سن و سالم عشق  خواندن رمان هایی از ژول ورن، جک لندن، ارنست همینگوی، آنتوان چخوف و ... داشتیم، مسئول کتابخانه که فکر کنم آقای رضایی یا سموری بود همیشه با تعجب نگاهم می کرد، باورش نمی شد دانش آموز سال دوم راهنمایی بیاید و کتاب خوشه های خشم را بخواهد، یک روز کتاب جنگ و صلح لئو تولستوی را برداشتم، با فونت بسیار ریز چیزی حدود ۷۰۰ صفحه بود، با خنده و اندکی تمسخر گفت: برای قیافه این کتاب ها را می بری؟!! دلم می خواست جوابش را می دادم اما مثل هزاران بار  دیگر در عمرم سکوت کردم و چیزی نگفتم ... آن روزها در دهلران چیز زیادی از هنر در میان نبود، با آن که پیگیر بودم و دورادور آدمها را می شناختم و به خاطرخردی قامت و سنم کسی من را نمی دید اما می دانستم که در شهر کریم منصوری بهتر از باقی موسیقی می داند و سنتور می نوازد، اسم کیومرث مرادی و عبدالحسین رحمتی را هم شنیده بودم که شعر می گویند و بعضی وقت ها هم در مجلاتی چون اطلاعات هفتگی و جوانان امروز کسانی از دهلران اسمشان در صفحه شعر بود و گاه تکه شعری از آنها چاپ می شد، علی کیانلویی پای ثابت مجلات بود، دیدن کلمه دهلران در روزنامه و مجله ای مغرورمان می کرد، آن روزها تمام شوق و لذتمان این بود که مجری اخبار سراسری بگوید گرمترین شهر کشور دهلران با ۵۲درجه سانتیگراد! بعضی اوقات هم امیدیه رقیبی سرسخت و دل آزار بود!

یادم نمی آید حتی تا سال های آخر دهه ۷۰ که مستمر دهلران بودم مقاله ای یا داستانی از کسی دیده باشم، هرچه بود همه شعر بود، حالا کیومرث و عبدالحسین نامی داشتند،جوانترها هم خوش و پایی می زدند، بهزاد همیالی با آن استعداد وحشتناک و کله شقی های بی پایان، قدرت ملکی با تلاطم روحی و تلاش بسیارش، مهدی ملکی با آن انزوای دلنشین و  قلم دوست داشتنی اش، روح الله کرمی که دامپزشکی خواند و فکر کنم شاعری را فراموش کرد و ... این آدمها را می شناختم و حالا در دنیای بی کران اینترنت حیدر میرانی را می بینم با رگه ها و ریشه های لری اش و عشقش  برای حرکت، نادر جابری و لیلا ناظمی و سیروس عبدی و کسان دیگر که حتماً هستند و من نامشان را نمی دانم، همه شعر می گویند، میرانی گاه نقدهای اجتماعی هم می نویسد اما قلمش یاغی می شود، از حسینی خواه و یکی دو نفر دیگر هم داستانهایی خوانده ام، اما چرا این همه شعر؟ مخالف شعر نیستم و اگر اغراق نباشد بیش از برخی از این دوستان دل با شعر دارم و شعر خوانده ام از مشیری و اخوان بگیر تا لورکا و نرودا و شاملو و نزار قبانی و محمد کاظم کاظمی و سنایی و فروغ و سیمین و صفارزاده و کاکایی و یاسمی و احمد عزیزی و ... از هر کس که نامش را شنیده باشید به  شاعری تکه شعری در ذهنم دارم اما پرسشم این است که چرا دوستان دهلرانی ام پشت شعر قایم می شوند؟ چون کم هزینه است؟ چون می توان در خم محراب ابروی یار لم داد؟ در سایه مژگانش خفت؟ از لب لعلش نوشید و مست شد و فراموش کرد همه چیز را؟ چرا؟

شعر دنیای لطیف و دوست داشتنی دارد اما به همان اندازه هم خلسه و رکود دارد، مثل ترانه های داریوش می ماند، شعرهای ناب ایرج جنتی عطایی را با موسیقی های کم همتای منفرزاده گوش کنید، شاهکارند اما تکرارشان رخوت آور است، آدمی را در خود می شکند، شعر و دنیای لطیف و پر از ناز و کرشمه اش در اندک زمانی آدمی را دور می کند از چهره واقعی زندگی، می برد لای شب بوهایی که دیگر سال هاست در دنیای واقعی بو نمی دهند، می دانم دوستان نازک طبع شاعر پیشه ام به خشم می آیند اما ناسزا از دوستان طیبات است، به باور من در دهلران و حتی کل استان ایلام حق شعر ادا شده است، اما حق شعور چه؟ آیا عزیزان قافیه پرداز نمی بینند که شعرشان مانند دعای من تا سقف خانه بیشتر پرواز نمی کند؟ چند کامنت و به به دوستانه که بیشتر از سر تعارف های مرسوم ایرانی است آیا دوستان را خوش می آید و کفایت می کند؟

بر تندی قلم من خرده نگیرید که از جنس خودتان است، شما که می بیند مدیران و مسئولان شهر و استان تره برای شاعری خرد نمی کنند و در جشنواره ها و مراسمات فرمالیته به شاعران برگزیده قوری و سرویس ملامین و چینی می دهند و چندان شعور ندارند که جز دیوان حافظی که کارپرداز یا آبدارچی اداره از نزدیکترین مغازه خریده است مجموعه شعر دیگری را هدیه بدهند برای چه این همه از شاعری چشم معجزه دارید؟ من هم چون شما در دلتنگی ها و تنهایی هایم ترانه و شعری را ترنم می کنم اما تمام زندگی که ترانه و ترنم نیست! نمی خواهم تشویقتان کنم که باید اسلحه بردارید و چریک شوید که دیگر ایده ای مرده و پوسیده و رنگ باخته است، اما قلمتان را این همه مست و مخمور نگه ندارید، باور کنید این همه آویختن از زلف مجعد یار سرانجامی جز پاره کردن و سوزاندن دفتر های شعرتان در سن پختگی و تجربه ندارد، کسانی را می شناسم که دوست دارند زمین دهان باز کند و آن ها را ببلعد و شعرهای چند سال پیششان در وصف چشم خمار یار را دوباره از زبان کسی نشنوند.

چرا از دهلران یا کل استان ایلام چند نویسنده و تحلیلگر مسائل اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و حتی ورزشی نداریم که در کشور چهره باشند؟ اما تا دلتان بخواهد شاعرانی داریم که آرزویشان انتشار کتابی با تیراژ تحقیر آمیز ۱۶۵۰ جلد است، این سقف آرزوهایتان است؟! می دانم که آسمان همه جا یکرنگ است اما باور کنید در استان ایلام آسمان بد رنگ است! بر من ببخشایید اگر قلمم مثل اسب های وحشی تند و ناهموار می رود، به قول شما شاعران و ترانه پردازان دلم می سوزد از باغی که می سوزد ...


نوشته شده توسط اشکان در شنبه سیزدهم مهر 1387 ساعت 11:42 | لینک ثابت |


زنده به آنیم که آرام نگیریم ...
 

وقتی زمان می گذرد غبار موزی و نامرئی بر همه چیز می نشیند، باید دوباره آستین ها را بالا زد! چند وقتی بود که در این خانه مجازی چیزی ننوشتم، هم از آن رو که مخاطبم را کم رمق و بی انگیزه دیدم و هم اینکه .... بگذریم! مهم این است که دوباره برگشته ام. فرصتی دست داد و دهلران رفتم، هوا گرم بود و کولرها روشن و آفتاب خم شده بود برای بوسیدن خاک شهر! شما پیشنهادی ندارید که بتوانیم آفتاب را از این همه محبت داغ پشیمان کنیم؟

شهر تفاوتی نکرده بود، آدمها را نمی دانم، هنوز همان خیابان پر رفت و آمد با مردمی آرام و سر به زیر، صدای فریاد میوه فروش ها و بساط فقیرانه دست فروش ها .... و قصرهایی به نام بانک! شهر حالا پر است از جوان هایی که نه من را می شناسند و نه من آنها را! دیدن اتفاقی یکی دو  دوست قدیمی را دیدم که حالا برای خودشان کار و باری دارند و زن و فرزندی بهترین ارمغان سفر بود، به قول بهزاد همیالی دوست شاعرم " پارسال و امسال عین همند و روز همان روزهای تکراری!"

 آقای ملکی نژاد دبیر سنگین وزن شیمی را دیدم، سلام و علیک و عرض ادب کردم، مطمئن بودم  نمی شناخت، اصراری هم برای اینکه مرا بشناسد نداشتم، دوران دبیرستان او به دو شاخصه معروف بود، اول اینکه عاشق فوتبال بود و فردای روزی که ایران به عربستان باخت و داور گل عزیزی را مردود چنان ناسیونالیستی علیه عرب ها حرف زد که بماند! و شاخصه دوم او روزنامه خوانی اش بود، همیشه کوله باری روزنامه را زیر بغل می زد، سلام می خواند، روزنامه ای که آن زمان میوه ممنوعه بود و بعدتر اصلاح طلب بودنش را به هزار زبان فریاد میکرد، استاد دوست داشتنیی بود ....یاد باد!

فعلاً این حدیث مختصر بماند تا وقت دگر....


نوشته شده توسط اشکان در شنبه ششم مهر 1387 ساعت 11:25 | لینک ثابت |


تعطیلات دهلرانی
 

چند روزی نبودم و به طبع چیزی ننوشتم، رفته بودم مسافرت، شاید شانه بالا بیندازید و بگوئید به ما چه مربوط!! اما اتفاقاً چون به شما مربوط بود نوشتم، در  دهلران نیوز می خواندم که به مبارکی جدول خاموشی داده اند و شهروندان می توانند با خیال راحت برنامه ریزی کنند برای زمانی که برق می رود!!! خوشا به این جسارت توام با وقاحت برخی مدیران!

شمال بودیم، هوا اگرچه شرجی بود اما جای سوزن انداختن نبود، از هر قوم و قماشی که تصور کنید مردمی رخت و بخت خود را برای گذراندن تعطیلات آورده بودند کنار دریای مازندارن! بگذریم از شیطنت و فرصت طلبی برخی هموطنان شمالی که آب را نیز قطره چکانی می فروشند، فرصت خوبی بود برای تمدید اعصاب و تکاندن غبار خستگی، اما هر وقت، هر جا می روم که تازه است یا خوش می گذرد یادم از عهد دیرین خود می آید ... دهلران و تابستان و آسفالت تفدیده و قیر روان شده بر پشت بام ها و تشنگی و حالا به مبارکی بی برقی!!!

تعطیلات در دهلران چه معنایی می دهد؟ عید بشود و  دسته جمعی سوار نیسان بشویم و برویم ابراهیم قتال! یا در دشت های سید اکبر سفره ای پهن کنیم و چای بخوریم با کتری سیاه؟ اما همیشه که عید نیست، زمستان که جایی نمی شود رفت، تابستان که قربانش بروم این روزها به غبار نیز مزین شده و  بی برقی نیز افزوده شد! آیا مدیرانی که این تصمیم را می گیرند- کاری ندارم که عملی بشود یا نه- صرف این تصمیم و توزیع جدول خاموشی، خودشان گرمای دهلران را در تابستان تجربه کرده اند؟ می دانند از ساعت ۸ صبح تا ۸ عصر نمی توان پای از خانه بیرون گذارد؟ اگر گرما را تجربه نکرده اند، خبر دارند که این مردم تعطیلات و اوقات فراغت خود را چگونه می گذرانند؟ نمی دانند  که مهمترین سرگرمی و دلخوشی و مسافرت و تفریح و شادمانی و دست افشانی و پای کوبی این مردم تلویزیون است که برنامه هایش آدم را یاد قبرستان می اندازد؟  خوشا به این جسارت و وقاحت ...

اگر پول دارید و ماشین دارید و دل خوش، شال و کلاه کنید، این روزها استان های شمال غربی و حتی غربی هوای خوبی دارند برای مسافرت، اگر پول و ماشین ندارید زل بزنید به جدول خاموشی ها و دست هایتان را رو به آسمان بگیرید و دعا کنید برای سلامتی این مدیران و از خدا بخواهید که برق نرود! رویم سیاه است که نمی توام برایتان معجزه کنم ......


نوشته شده توسط اشکان در شنبه بیست و نهم تیر 1387 ساعت 9:37 | لینک ثابت |


مدیران دهلران!
 

در خبرها می خواندم که آقای داوود رحمتی شهردار دهلران است، یاد روزهای دوران راهنمایی افتادم که معلم مان بود، اگر اشتباه نکنم خط بسیار خوبی داشت، آرام، متین و صبور بود و حالا  شهردار شهری است که هنوز بسیاری از پارامترهایش به شهر نمی ماند. از دور نمی توانم در خصوص عملکرد او قضاوت کنم اما .... اما عزل و نصب مدیران و تصمیم گیران دهلران همواره با حیرت و تعجب همراه بوده است، روی سخنم با آقای رحمتی نیست، در این سال ها کسانی  بر مصادر نشسته اند که آدم انگشت به دندان می ماند از فرط حیرت! صرف سوار شدن بر  ماشین لوکس، داشتن خانه مبله شده، کتابخانه ای با کتاب های جلد شده و شیک، کامپیوتر و ....  کفایت نمی کند، پوشیدن کت و شلوارهایی در نهایت بی سلیقگی نیز نشان دهنده تکامل فرد برای جلوس بر مسند نیست. بهاالدین خرمشاهی جایی می نویسد: من دوستانی دارم که اگر آنها را به قرن چهارم هجری قمری هم ببرید بی هیچ مشکلی زندگی می کنند!!! حالا در میان مدیران ادارات و نهادهای دهلران، من هم دوستانی دارم و کسانی را می شناسم که سقف رویایی قدرت شان در بهترین ارفاق ها می تواند کارمندی ساده باشد، نمی دانم با چه جسارتی به فرمانداری می روند، در شهرداری پست می گیرند، در بخشداری .... ما دهلرانی ها همواره با تئوری توطئه ایلامی ها بزرگ شده ایم، این البته خاص ما نیست، بسیاری از شهرهای همجوار  مراکز استانها در کشور، علت کندی رشد و توسعه شان را به گردن مرکز نشینان می اندازند، اما حقیقت آن است که گاه گناه از قامت ناساز بی اندام ماست .... بگذریم!

امیدوارم نسل نو دهلران به چنان درک و دید شایسته برسد که تن به هر مدیریتی ندهد، بسیاری از مدیران این شهر که گاه  در قامت قدیسان ستوده می شوند و در صدر می نشینند و ارج می ببینند را باید در سمینارها و نشست های کشوری دید، خاموش، ساکت، مطیع، حرف گوش کن و .... خوش بود گر محک تجربه آید به میان!!


نوشته شده توسط اشکان در دوشنبه دهم تیر 1387 ساعت 13:59 | لینک ثابت |


مادر! همه روزهای عمر من روز توست ...
 

امروز روز مادر بود، اینجا همه در دست هایشان کادو و شاخه گل هایی بود که برای مادرها یا  همسرانشان خریده بودند، می دانم که این روزها دهلران هم پوست انداخته است و دیگر این کارها رفتارهایی سبک سرانه نیست، به روزگار ما جشن تولد موضوعی خنده دار بود، روز مادر؟ روز زن؟ کادو برای زن؟ چه حرف ها و خیالات!!!

مادران ما بی گمان از محرومترین و صبورترین مادران تاریخ ایرانند، زنانی که در کشاکش جنگ ما را به دندان کشیدند و نه از شیر خود که از شیره جان خود در دهانمان قطره ها چکاندند تا امروز ما پا بگیریم، پدرانمان چنان درگیر جنگ و یافتن لقمه نانی بودند که هیچگاه مجالی برای زندگی، برای دوست داشتن همسر، برای ابراز محبت و ...نیافتند،زمانه آنها را در خود شکست و ما نیز به اشتباه از آنان یاد گرفتیم که مادرهایمان را نبوسیم، در آغوش نفشاریم، روزشان را جشن نگیریم و آرام و بی صدا از کنارشان بگذریم.

حالا که زمانه دیگری شده است، حالا که دانسته ایم مجبور نیستیم جا پای گذشته ها بگذاریم، به احترام روز مادر آنان را دلشاد کنیم، می دانید که آنها بی توقع ترین زنان زمین اند، با کادوی کوچکی یا لبخندی و تبریکی ....

یادمان باشد که مادر جلوه حق است، رضای او رضای خداست، باید خدا را راضی نگهداشت .....


نوشته شده توسط اشکان در سه شنبه چهارم تیر 1387 ساعت 15:57 | لینک ثابت |